کسی می آید...
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
ـ و کور شوم اگر دروغ بگویم ـ
من خواب آن ستاره قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست ...
مثل پدر نیست ،
مثل انسی نیست ،
مثل یحیی نیست ،
مثل مادر نیست.
ـ و مثل آنکسیست که باید باشد ـ
و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشنتر
و اسمش آنچنانکه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند:
<یا قاضی القضات است>
و میتواند
تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را با چشم های بسته بخواند
و میتواند حتی ...
هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد!!
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم؟؟
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود...
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده ست ،
روز آمدنش را جلو بیاندازد ؟ ؟ ؟
کسی می آید...
کسی که در دلش با من است ،
در نفسش با من است ،
در صدایش با من است
کسی که آمدنش را نمیشود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
من خواب دیده ام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یادت میاد؟
